تاریخ و فرهنگ ایران بزرگ

تاریخ و فرهنگ و زبان ایران بزرگ فرهنگی

 
تندیس زن اشکانی (پارتی) شوش
نویسنده : مهرداد آتورپاتگانی - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱
 

فرتور (عکس) تاریخی روز

تندیس زن پارتی (اشکانی) از تبارهای آریایی و ایرانی // یافت شده در ایران- خوزستان- شوش


 
 
شعر باز باران با ترانه + عکس کتاب کودکی
نویسنده : مهرداد آتورپاتگانی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱
 

یادی از گذشته: «باز باران با ترانه» [کامل] از گلچین گیلانی


باز باران با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها
ایستاده در گذرها
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرمT نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده، از خزنده، از چرنده
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”


 
 
عکس تیمور لنگ قتل عام کننده آذربایجان و هند و اصفهان و ..
نویسنده : مهرداد آتورپاتگانی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
 

برای خواندن زندگی نامه تیمور لنگ به نشانی زیر بروید:
http://ariapars.persianblog.ir/post/241

تیمور لنگ ترک تبار بارها و بارها آذربایجان و اصفهان و هند و .. را قتل عام کرد

عکس تیمور لنگ (مجسمه)


 
 
یک پیشنهاد: به تاجیکستان سفر کنید
نویسنده : مهرداد آتورپاتگانی - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
 

آیا این‌جا را می‌شناسید؟ این‌جا ایران (کنونی) نیست. این‌جا تاجیکستان است که درآن فرهنگ چند هزار ساله ی ایرانی و آریایی را پاسداری می‌کنند.
باز هم به کشورهای عربی و ترکیه می‌روید و دلار به جیب ترک و عرب می‌ریزید؟
چرا ما ایرانیان به جای سفر به کشورهای عربی و ترکیه به کشورهایی مانند تاجیکستان سفر نمی‌کنیم؟ مردمانی که هم زبان ما هستند، تاریخی یکسان با ما دارند، به ایران عشق می‌ورزند و نوروز را به بهترین حالت برگزار می کنند و... چرا اگر قرار است دلارهایمان را خرج کنیم در کشورهای زیبایی مانند تاجیکستان، ارمنستان و منطقه‌ی کردستان نباشد تا با برقراری پیوند بیش‌تر میام مردمان ایرانی‌تبار، فرهنگ ایرانی روز به روز توانمندتر شود؟



 
 
عکس کتاب سووشون سیمین دانشور
نویسنده : مهرداد آتورپاتگانی - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
 

بخشی از کتاب سووشون سیمین دانشور را می توانید در این نشانی بخوانید: http://ariapars.persianblog.ir/post/330


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →